بارون
به
محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و
هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را
با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند" مرد مسن
با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار
مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از
حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند. ناگهان
پسر دوباره فریاد زد: " پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت
می کنند." زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند
قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و
دوباره فریاد زد:" پدر نگاه کن باران می بارد، آب روی من چکید. زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: "چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!" مرد مسن گفت: " ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!" خلوت سرای اندیشه (6) دل مشتاق در تپش یافتن است به هر بها و منطق خریدار در پی داشتن است به کم بها. سلام داشتم سررسیدم را ورق می زدم که وصیت نامه ی شهید مجید بقایی نظرم را به خود جلب کرد!گفتم بد نیست این قسمت برگزیده ی وصیت نامه را در وبلاگم به نمایش عموم بگذارم. <<خدایا!معبودم!ای آنکه همه چیزم به دست توست!ای آنکه در کاغذ نمی گنجی وبه قلم وصف نمی شوی!آنچنان تار و پودم آغشته به گناه است که فعلا یارای صحبت ندارم و هر وقت می خواهم زبان گشایم،شرمنده ام.با این وضع رحمی بر من کن.مرا ببخش . می دانم که بخشنده ای و مهربان. بارها فکر کرده ام با خودم و در نهایت به این نتیجه رسیده ام که فقط در لباس شهید و با محتوای شهادت می توانم در درگاهت حضور یابم بجز این هرگز که شرمنده و رسوایم...>> سردار شهید مجید بقایی خلوت سرای اندیشه(5):نقش حقیقت را به کتیبه ی تاریخ از سه جوهر گرانبها نگاشته اند: سیاهی قلم ،زلالی اشک و سرخی خون. امروز می خواهم که یکی از بهترین کتابهایی را که تا به حال خوانده ام را به شما معرفی کنم امیدوارم که شما نیز از این کتاب زیبا و دلنشین ِ نویسنده ی معروف : آقای سعید عاکف خوشتان بیاید. نام کتاب:رقص در دل آتش _موضوع:رمان _ نویسنده :سعید عاکف _ناشر:انتشارات ملک اعظم(انتشارات مخصوص این نویسنده) تیتراژ تا چاپ سوم:12100نسخه _تعداد صفحات :336_قیمت درچاپ سوم:4200 تومان قسمتی از متن کتاب: دختر با صدای لرزدارش میگوید:((ما وسط جنگلیم ،توی این کلبه ی خرابه هیچ کس نیست غیراز من وتو!)) علی هم تنش به عرق نشسته . لبهای خشکیده وترک _ترک شده اش را از هم برمی دارد .زمزمه می کند((یا امام زمان(عج)،پناه برتومولا جان؛منوازخدتون جدا نکنید!)) سرش را بلند می کند.نگاهش ازلای درزهای سقف،خیره ی نور می شود؛نور یک ستاره ی روشن ،درآسمان شب. صدای لرزدار وعطش زده ی دختر را گویی از راهی دورمی شنود. ((تا قبل ازدیدن تو،معنی عشق رو نمی فهمیدم،ولی تو...)) علی گویی نیروی تازه ای می یابد.یک دستش را می گذارد به دیواره ی چوبی وفشارمی دهد؛با دست دیگرش،اورا ازسرراه کنار می زند.دختر ولومی شود روی زمین .چراغ قوّه ازدستش پرت می شود گوشه ای. علی می رود طرف در.دخترمثل گربه ای ازجا می پرد. دم در،ازپشت سر،چنگ می اندازد به یقه ی علی. صدایش را با ناله می دهد بیرون. ((نرو،تورو به هر کی که می پرستی نرو!اگربری ،منو می کشی...)) علی با سوز وبا ناله...ادامه ی این مطلب را می توانید در کتاب بخوانید. می خواستم یه قسمت دیگه ازمتن کتاب را بنویسم دیدم که اگه بنویسم ادامه ی مطلب بالا لو میره. نمی دونم کتاب ارمیا را مطالعه کردید یا نه ولی در هر صورت حتما این کتاب را تهیّه ومطالعه کنید. راستی تو پست قبلی گفته بودم که خاطره ی بیاد ماندنی مشهد را براتون تعریف می کنم خوب شما می توانید این خاطره ی زیبا را در گوشه ی سمت چپ وبلاگم مشاهده کنید. باز هم راستی:پس چرا تونظر سنجی معرفی کتاب، من را راهنماییم نمی کنید خلوت سرای اندیشه(4):تا عود عاشقانه وبی ریا نسوخت پیرامونش را عطر آگین نساخت. اول این شعر را بخوانید . و بعد حتما بعد شعر را نیز مطالعه کنید.! بدون اذن شما تا خدا نخواهم رفت وگر اجازه دهی بی شما نخواهم رفت به خاک پای اباالفضل می خورم سوگند فقیر آمدم اما گدا نخواهم رفت میان روضه ارباب بی کفن حتی اگر بهشت بگوید بیا نخواهم رفت مرا که سخت ز سر تا به پا پر از دردم به بارگاه خراسان چرا نخواهم رفت؟ دلم شده است پر از ناله های یا جابر به کوی دوست زراه خطا نخواهم رفت به حکم اینکه «علیک الرفیق ثم طریق» دگر بدون رضا کربلا نخواهم رفت برای روز قیامت گرفته ام پیمان و بی ولای علی در جزا نخواهم رفترتم را برای شما بگویم. شاعر: مرحوم میثم کامیابی فرد. در مسافرتی که من و بچه های محلمون به مشهد مقدس (بارگاه خراسان)داشتیم لحظه های بیاد ماندنی زیادی را گذراندیم که من فقط دوتای آن لحظه های زیبا را برای را برای شما می گم. خوبه که قبل از گفتن خاطراتم یه شرح مختصر از مسافرتمون داشته باشم: خوب همینطور که گفتم با بچه های محل که حدود چهل نفر بودند به این مسافرت معنوی رفتیم که فقط چهار روز و سه شب آنجا بودیم آنجا در هتلی رفتیم که حدود ۵ دقیقه با حرم مطهر فاصله داشت . در دو روز اول که حرم خیلی شلوغ بود ولی در دو روز آخر به خاطر آمدن ماه مبارک رمضان از شلوغی حرم به طور چشم گیری کاسته شد. حالا بریم سراغ یک خاطره و یک لحظه ی بیاد ماندنی در حرم مطهر رضوی: یک خاطره ی خنده دار شب بعد از صرف شام که حدود سا عت ۹ می شد به حرم رفتیم که تاصبح بیدار باشیم خوب دعای کمیل را که در صحن رضوی بود را در حال راه رفتن گوش کردیم تا که آخر دعای کمیل ساعت ۱۱ شد خوب بچه ها که کمی هم خواب آلوده شده بودند تصمیم گرفتن که تاساعت ۱ که ساعت شروع مداحی حاج مهدی سلحشور بود در حرم بخوابند من با اطلاعی که از محل خوابیدن در حرم مطهر داشتم صحن هدایت را برای خواب پیشنهاد کردم و با بچه ها به انجا رفتیم وقتی به صحن هدایت رسیدیم متوجه شدیم که صحن هدایت محل خوابیدن خانم هاست وقتی که متوجه این موضوع شدیم به سراغ خادمی رفتیم که در انجا به مردم خدمت می کرد وقتی که از او پرسیدیم که محل خواب آقایان کجاست جواب داد: (باغ رضوان)وقتی ما این جواب را شنیدیم همه زدیم زیر خنده خلوت سرای اندیشه(۳):تمناهای ژرف آدمی ، در حقایق افسانه هایش نهفته و خواسته های بلند او در اوج آرزوهای رویایی اش خفته! گفتم قبل از رفتنم یه آپی بگذارم .هیچ چیز به ذهنم نرسید غیر از... قل اعوذ برب عاشقها ... مَلِک الناس، الهِ عاشقها با سلام به همه ی دوستان عزیزم از اینکه خیلی وقته آپ نکردم عذر خواهی می کنم. خوب حالا بالاخره می خوام با یه آپ معرفی کتاب در خدمتتون باشم. راستی قبلا به بعضی از دوستان گفته بودم که حتما عکس های مسافرتم را در وبلاگم بگذارم.خوب متاسفانه به خاطر این دلیل هایی که ذکر می کنم نشد که دیگه اپ کنم: اولا که وقت نداشتم. دوما یه روز که تصمیم گرفتم عکس ها را در وبلاگ بگذارم متا سفانه چون حجم عکس هام زیاد بود وقتی عکس ها را بعد از مدتی طولانی آپلود می کردم وقتی در وبلاگ می گذاشتم عکس ها حذف می شدند. حالا ببخشید دیگه... خوب گفتم آپ معرفی کتاب : تصمیم گرفتم که هر چند وقت یک بار یه آپ معرفی کتاب داشته باشم. خوب معرفی اولین کتاب قسمت کتاب ارمیا شد: رمان ارمیا:* نویسنده:رضا امیر خانی(اولین کتاب این نویسنده) * موضوع داخل فهرست کتاب:داستان های فارسی قرن 14 * انتشارات:سوره ی مهر(کتاب زرین این انتشارات) *چاپ:هشتم*قیمت پشت جلد کتاب در چاپ هشتم:2800تومان* قسمتی از متن کتاب که روی جلد آن نوشته شده است:علم میگوید ماهی به خاطر دور شدن از آب ، به دلایل طبیعی ، می میرد.اما هر کس یک بار بالا و پایین پریدن ماهی را دیده باشد ،تصدیق می کند که ماهی از بی آبی به دلیل طبیعی نمی میرد . ماهی به خاطر آب خودش را می کشد !خشم...عجز...تنهایی...این ها لغاتی علمی نیستند.ارمیا ماهی بی دست و پای حلال گوشتی شده بود روی زمین! بهتون پیشنهاد می کنم که این کتاب را علی رغم قیمت زیادی که دارد حتما تهیه و مطالعه کنید . منتظر معرفی بقیه ی کتاب های این نویسنده ی و همچنین نویسندگان دیگر باشید... راستی در نظر خواهی وبلاگم که در مورد آپ معرفی کتاب هست شرکت کنید. خلوت سرای اندیشه(1):گستره ی ابعاد شخصیت انسان در سه چیز آشکار است: اوج آرزو هایش ،عمق دردهایش و کیفیت تلاش هایش.
ابرها که می آیند بادها که می وزند انگار باران خواهد آمد... نرم و بهاری... یا تندباد و.... اما باران باران است... فقط باران... این ماهستیم که به نوعیت بارشهای آسمان... معنای لطافت می بخشیم ......یانه. و کاش... بارشهای بی امان ابرهای تیره و باران زای دلم فرصت بارش بر کویرهایی را می یافت.. که عطشناک قطره هایی از دریای بارانی دوردستهایند..... چشمهای خیره و بارانی کویری که هنوز در حسرت لمس باران مانده است.... حسرت درک حضوری از باران که در آرزوگاههای دور دور .... گوشه چشمی به این کویر تشنه ندارد حسرت شستن باران چشمهای کویر را........ که دیگر خسته از نگاههای نامانوس مردمانیست که گذاری بر آن دارند و........ سنگینی نگاهشان از صدها سال دوری از باران دردناکتر و رنج آفرین تر است کاش میشد ....... کاش میشد که باران ببارد بر من... تا چشمهای خیس تمنا را به تمامی در باران رها کنم.. و اندوه تمام لحظه های انتظارم را ... بی دریغ با باران چشمهایم ... بی منت نگاههای سنگین مردمان.... رها کنم... رها کنم تا اشکهای پر از بهانه ام... تنگ آغوش بارشهای آسمان... قطره قطره اش را غرق بوسه کند... خدایا ... تا کی به کویر تشنه باران سخت خواهی گرفت... این خشکه زار پر از تمنا.... به کدامین شکوه و عتاب.... چنین عذابی را باید تحمل کند... و جز سراب و تصویر بارش در افقگاههای دور... هیچ لمسی از حضور نداشته باشد.... من می خواهم که در این وبلاگ تغیراتی بدهم .و حالا از شما می خواهم که من را در این راه با نظرات خودتون کمک کنید. حتما من را کمک کنید تو دل بارون زیارت نامه می خونه دل مجنون به لب اذن دخول تا توی ایوون طلای تو از دلم یه پل تا دیار تو می زنم همیشه جان مادرت هیچ کجا برام کربلا نمیشه . . . ای علمداری که دستت بوسه گاه مرتضاست افضل الاعمال حیدر بوسه بر دست شماست اقتدا بر مرتضی کردند جمع اهل بیت دست توسرشار از عطر نسیم بوسه هاست بوسه بر دست تو طعم بوسه بر قرآن دهد دستهایت آیه های سفره دار هل اتاست امتیاز بوسه بر دست تو، دست فاطمه است چونکه مَس آیه تطهیر پاکان را سزاست صف کشیدند انبیا تاکه خدا رخصت دهد بوسه بر دستت زنند ، این آرزوی انبیاست گر خداقسمت کند یک بوسه بر دستت زنیم ما و نسل ما خدائی تا ابد حاجت رواست ای که در سجده دو دست و صورتت بر روی خاک باعث گرمی بازار مناجات خداست ای که ساعتها میان سجده می گفتی خدا بنده ای کوچک به درگاه تو گرم التجاست تا که دست تو به سوی آسمان می شد بلند حق ندا می داد وقت استجابت بر دعاست پینه پیشانی ات العفو گو تا محشر است اشک تو آمرزش ما بندگان پرخطاست ای که می دادی قسم حق را به نام فاطمه خاک نخلستان زاشک جاری تو با صفاست حیف باشد گر فقط از خوشگلی ات دم زنیم کمترین مدح تو گفتن از رخ و از چشم هاست گرچه یوسف را خدا از صورت تو خلق کرد حسن صورت شمه ای از سیرت تو باوفاست در اطاعت بهترین و در عبادت برترین دست و چشم تو مطیع پادشاه کربلاست می توانستی به هم ریزی تمام خصم را لیک گفتی امر،امر زادهء خیرالنساست ای برادر بر امامین و عموی نُه امام عَمّی العباس ذکر دائم آل عباست مایقین داریم هنگام فرج ای ذوالعلم بیرق صاحب زمان بر دوش تو صاحب لواست فوق ایدیهم یداللهی که فرموده خدا وصف دست توست که بالاترین دستهاست حضرت سقا مه هاشم، تماشای رخت کاشف الکرب حسین و زینبین و مجتباست لقمه لقمه از غذای روز تاسوعای تو ارمنی گیرد شفا چون سفره ات دارالشفاست برعلی سوگند ای حیدر جمال علقمه روز تاسوعای تو روز غدیر کربلاست روز تاسوعا حوائج را برآورده کنیم چونکه عاشورا فقط هنگامه شور و عزاست مادرت ام الفضائل حضرت ام البنین فاطمه است و دومین همسنگر شیر خداست مادرِقامت رشید چار سردار رشید مادر رزمندگان جبهه ی کرب وبلاست مرتضی خواهان او شد از دعای فاطمه گوهری نایاب بود و قدردانش مرتضاست در مدینه می نماید مادری بر زائران دست پخت فاطمه از دستِ او خوردن بجاست در فراق قبر زهرا، تربت ام البنین در مدینه باعث آرامش دلهای ماست روزگاری که شود آباد گلزار بقیع بیت سقاخانه ی ام البنین آنجا بپاست ای برادرهای تو باب الحوائج بر همه شیعه حتی غافل از این حلقه مشکل گشاست مادرت وقت سفر فرمود بر اَخوان تو پاسداری از حریم دخت زهرا باشماست همچو پروانه به گِرد محملش حلقه زنید لحظه ای گر دور باشید از حریم او خطاست این وصیت تا به شهر شام هم پایان نداشت دید زینب چار سر بر گِرد او حیدر نماست. یَل به آن گویند که پشتش نیاید بر زمین تو به صورت بر زمین افتاده ای زهرا گواست خداوند، بندگان خود را به واسطه اعمال زشتشان گرفتار كند(1)، و به كاهش ميوههاي درختان و عدم بارش باران و بستن دفينههاي خير به روي آنان مبتلا نمايد، تا آنكه قصد توبه دارد، توبه كند و آنكه معصيت نموده، از معصيت بماند و پندگيرنده اندرز يابد، باز دارنده، راه معصيت خلقان را ببندد. و خدا آمرزش طلبيدن را وسيله استمرار روزي رساندن به روزي خواران نموده است و باعث رحمت بر خلق و فرموده : پس خدا رحمت كند بر كسي كه به استقبال توبه رود و از گناهش استغفار نمايد، قبل از آنكه بميرد.(2) خدايا! از خانهها و چادرها و در ميان سر و صداي جانوران و كودكان خارج شديم و به سوي تو آمديم. خواهان رحمت تو و اميدوار به نعمت توايم. از عذابت ميترسيم و از كيفرت ميهراسيم. خدايا! ما را از باران سيراب ساز! نوميدمان مكن! به قحطسالي از ميان مبر! و به پاي ما منويس اعمال بي عقلانمان را، اي بخشندهترين بخشندگان! ما به سوي تو ره جستهايم، و از آنچه خود ميداني، بر تو شكايت آوردهايم، اين به خاطر آن است كه از شدت مشكلات بي امان مستاصل گشتهايم، و از مضايق و بيبارانيها بيچاره شدهايم، امور دشوار تحت فشارمان قرار داده و فتنههاي ناگوار، امان از ما بريده. خدايا! خواهان آنيم كه ما را نوميد بازنگرداني، و اندوهگين نراني، و گناهان ما را ملاك نداني، و به واسطهي اعمالمان كيفر ننمايي! خدايا! باران خود را نصيب ما ساز و بركت و روزي و رحمتت را از ما دريغ مفرما! به ما باراني عطا گردان پر منفعت و سيراب كننده و رويش دهندهي گياهان، آنچه پژمرده نمو بخشد و آنچه مرده بروياند. باراني منفعت بخش زندگان و ميوهاش فراوان و آبياري كنندهي زمين كشتزارهاي همار و آب سيل آسا در مكانهاي پست روان. برگ و بر به درختان دهد و قيمتها را بشكند. انك علي ما تشاء قدير .. و تو قادري بر آنچه ميخواهي. نهج البلاغه اميرالمومنين . خطبه143. در طلب باران (1) اشاره دارد به آيه 55 سوره بقره (2) اشاره دارد به آيه 10-12 سوره نوح ياد از آن بهاران كه شد خزان به پايت شدخزان به پايت بهار ِباور ِمن سايه بانِ مهرت نمانده برسرِمن جزغمت ندارم به حالِ دل ، گواهي اي كه نورِ چشمم در اين شبِ سياهي چشمِ من براهت هميشه تابيايي باغِ من بهارم بهشتِ من كجايي جانِ من كجايي كجايي كه بي تو دلشكسته ام سربه زانويِ غم نهادم به گوشه اي نشسته ام آتشم بجان و خموشم چو نايِ مانده از نوا مانده بانگاهي ، به راهي ، كه ميرود به ناكجا . . . اي گلِ آشنا بي قرارم بيا واي از اين غمِ جدايي . . . شاعر : قيصر امين پور و آغاز سفر به سمت يافتن راه باران در راه فقط شوق سفر را مي ديدم انگار همه مبهوت بودند سفر به سمت راهي كه هر كس از آن تجسمي در ذهن داشت هركس با خود زمزمه اي مي كرد يكي عاشورا مي خواند ، يكي نوحه و كودكي معصوم كه شايد داشت در خواب روزه علي اصغر را مي شنيد وارد كربلا شديم سلام اي سالار زينب (س) سلام اي ماه بني هاشم من آمدم . . . من روح پاك آسمان را دوست دارم شاعر: شیرین تنگلیان طاقت فرسودگي ام هيچ نيست دلخوش گرماي كسي نيستم آمده ام با عطش سالها ماهي برگشته ز دريا شدم خوبترين حادثه مي دانمت حرف بزن ابر مرا باز كن حرف بزن حرف بزن سالهاست ها به كجا ميكشيم خوب من همیشه ماندنی خواهد بود سوی مزارعی که از تگرگ تیز یکریز نیست خبر و گلهای سوسن در حال شکفتن هستند دنیا چگونه خواهد بود بدون باران و طبیعت دست نخورده بگذار بمانند باران و طبیعت بکر را بگذار بمانند زنده باد سبزه زار و طبیعت بکر تا همیشه زندگی را مرگ پایان می بخشد و هر روزی با خواب می میرد سپاس خدای راست به خاطر این همه (زیبایی) رنگ به رنگ همه چیز شسته می شه به جز دو چیز: یکی خاطره هام... دومی دروغ... پس وقتیکه بارون میاد همه چیز شسته می شه به جز یه چیز... و اونم تویی... "یه غروب بارونی" خدایا سفره ات پهن است پس چرا من این همه گرسنه ام؟ و چرا تشنه ام؟ خدایا سفره ات پهن است پس چرا من هی خوابم می برد ؟ خدایا؟ خدایا دعاهی من بزرگ نبودند چرا مستجاب نشدند؟ خدایا من خیلی خواستم خدایا من همه کائنات را به شاهد گرفتم و نشد. چرا؟ خدایا من خوابم می اید..... صبح ها ساعتم هی زنگ می زند و صدای مادر هی می پیچد توی گوشم و باز نمازهای صبح قضا می شود چرا؟ خدایا من هی گریه می کنم و تو صدایم را نمی شنوی. دلم تنگ است.....خیلی فرشته هایت هم دیگر مرا دوست ندارند اما تو که دلخور نمی شوی تو هرچقدر هم من داد و بیداد کنم با من قهر نمی کنی خودت جوابم را بده از واسطه ها خسته ام و از نشانه ها خودت جوابم را بده خودت جوابم را بده... من از اون شبهاي مهتابي ميخوام دل من از خاطرات بد جداست من از اون وقتاي بي تابي ميخوام من ميخوام يه دسته گل به آب بدم آرزو هامو به يك حباب بدم سيبي از شاخه حسرت بچينم بندازم تو آسمون و تاب بدم گل ايوون بهار دل من يه بيابون لاله زار دل من من از اون آسمون آبي ميخوام من از اون شبهاي مهتابي ميخوام دل من از خاطرات بد جداست من از اون وقتاي بي تابي ميخوام مثل يك دسته گل اقاقيا دلم آواز ميكنه بيابيا تو ميري پشت علفها گم ميشي من ميمونم و گل اقاقيا گل ايوون بهار دل من يه بيابون لاله زار دل م


فقط دوتا کلیک لازم داره!!!![]()
:بدون مقدمه شروع می کنم چون اصلا مقدمه ای به ذهنم نمیاد که بخوام بنویسم.یک روز(پنجشنبه) من و چندتای دیگه از بچه ها قرار گذاشتیم که شب جمعه را تا صبح در حرم بگذرانیم و به رواق دارالهدایه که محل خواندن دعای کمیل با مداحی حاج مهدی سلحشور بود برویم.
بیچاره خادمه مونده بود مگه چی گفته که اینقدر ما را به خنده واداشت
.حالا ادامه ی مطلب را بخونید تا بفهمید که مگه چی شده و موضوع چی بوده.البته اقایون اصفهانی متوجه شدند.
ادامه مطلب
اشکشان دانههاي انگور است، گريه نه، پردههايي از شور است
حلقهي کهکشاني از نور است، گوشهي خانقاه عاشقها
«ماه من» در خسوف خود پيچيد از ميان دريچه وقتي ديد
آسمان آسمان تفاوت داشت «ماه گردون» و ماه عاشقها
«عين، شين، قاف ...» واژههاشان را اين حروف سفيد ميسازند
حرفهاي سياه پيدا نيست روي تخته سياه عاشقها
لبِ ذهن مرا قلم ميدوخت، واژه بر روي کاغذم ميسوخت
آخر اسم مقالهام اين بود: «عاشقي از نگاه عاشقها»
دل من باز هم صبوري کن، باز از چشمهاش دوري کن
تو به من قول داده بودي که نکني اشتباه عاشقها
اي خدايي که اهل اسراري، که به پروانهها نظر داري
که خودت عاشقي، خبر داري از دل بيپناه عاشقها،
بعد از اين روزهاي در زنجير، درد شلاقهاي بيتاثير
برسان مرد مهرباني که بگذرد از گناه عاشقها
برسان مرد مهرباني که با احاديث حضرت مجنون
مو پريشان به تخت بنشيند، بشود پادشاه عاشقها
![]()
![]()

حلاوت و شیرینی محبت خدا را در درون خود جلوه گر سازیم ودل را تهی از دوستی محبوبه های دروغین کنیم...


![]()
![]()
فکر می کنم به تمام چیزایی که ازشون می ترسم . فکر می کنم چقد دلم نمی خواد بعضی چیزا اتفاق بیفته و من از این اتفاقها می ترسم . چقدر دلم نمی خواد باورهام بشکنه . چقد دلم نمی خواد چیزایی ،رو که دوست دارم از دست بدم و احساس می کنم چقد تنهام . دلم می گیره . بارون می باره ...
فکر می کنم که دور خودم می چرخم ! فقط می خوام بگذرونم . به کجا می خوام برم ؟ به کجا باید برم ؟ نمی دونم . فکر می کنم کاش حداقل می شد اون جوری گذروند که دوست داری و احساس می کنم ،چقدر تنهام . دلم می گیره . بارون می باره ...
فکر می کنم که چه هوای قشنگی . چقدر دلم می خواد برم زیر بارون . انقدر راه برم که خیس خیس ،بشم . باز هم احساس می کنم چقدر تنهام . باز هم دلم می گیره . بارون می باره...
دیگه بارون نمی یاد و من زمزمه می کنم :
اتاق خلوت پاکی است
برای فکر چه ابعاد ساده ای دارد !
دلم عجیب گرفته است .
خیال خواب ندارم .
چون تو رو یادم میاره
حس میکنم پیش منی
وقتی که بارون میباره
بارونو دوست دارم هنوز
بدون چتر و سرپناه
وقتی که حرفای دلم
جا میگیرند توی یه آه
شونه به شونه میرفتیم
من و تو تو جشن بارون
حالا تو نیستی و خیسه
چشمای من و خیابون
شونه به شونه میرفتیم
من و تو تو جشن بارون
حالا تو نیستی و خیسه
چشمای من و خیابون
بارونو دوست داشتی یه روز
تو خلوت پیاده رو
پرسه پاییزی ما
مرداد داغ دست تو
بارونو دوست داشتی یه روز
عزیز هم پرسه ي من
بیا دوباره پا به پام
تو کوچه ها قدم بزن
شونه به شونه میرفتیم
من و تو تو جشن بارون
حالا تو نیستی و خیسه
چشمای من و خیابون
شونه به شونه میرفتیم
من و تو تو جشن بارون
حالا تو نیستی و خیسه
چشمای من و خیابون
گمانم دل خدا هم گرفته اينروزها
روي باريدن اما ندارد آسمان
_ فصلش نيست آخر!_
برخيزيد سر به بيابان گذاريم از اين ...
اينبار براي خاطر دل خدا
نماز باران بخوانيم.
من
آقايي را ميشناسم که هنوز عاشق است.
به او اقتدا ميکنيم.
شايد فرجي بشود.
بايد فرجي بشود.
بی تاب بخشش تو ...
همه ی دلها بی قرارن ...
ببار بارون ...
نه فقط به کوه و دشت و صحرا ...
ببار به دلهای فراموش شده ...
به ذهنهای پر تشویش ...
به روح های خط خطی ...
ببار به آتش انتظار ...
به خلوت تنهایی ...
ببار که تو همیشه سرود نجاتی ...
بگذار تا همه خودشان باشند ...
بگذار تا پاییز بیرنگ باشد ...
آسمان پر از ابر ...
بگذار ابرها پر از باران باشند ...
و باران پر از حرف ...
اي كه بويِ باران شكفته در هوایت

آرامش اين بيكران را دوست دارم
وقتي هوا پر مي شود از عطر گلها
پرواز سوي آسمان را دوست دارم
اي كاش طبع شاعر باران ببارد
من آن غزلهاي روان را دوست دارم
هم نقش گل را در بهاران مي پسندم
هم برگريزان خزان را دوست دارم
پروانه خاموش گلزار وجودم
پروانه ام، پروانه ها را دوست دارم
يا رب توئي فرمانرواي ملك هستي
هر چه تو مي خواهي همان را دوست دارم
باز به دنبال پريشاني ام
در پي ويران شدني آني ام
آمدهام تا تو بسوزاني ام
تا تو كمي عشق بنوشاني ام
تا كه بگيري و بميراني ام
خوبترين حادثه مي داني ام ؟
ديرزماني است كه باراني ام
تشنه ي يك صحبت طولاني ام
ها نكشاني به پشيمانيم
اومد توی دفترم یه درخت کشید
گفت این یه درخته . .
یه درخت که خشک شده
گفتم حالا چی کار کنیم ؟
گفت باید بهش آب بدیم
گفتم کاش بارون بیاد
مدادشو برداشت و
تمام دفترمو خط خطی کرد .
دفترم خیس بارون شد
همه غصه های دنيا توی سينهی منه!
توی قطرههای بارون، ميشکنه بغض صدام!
ديگه غير از يه دونه پنجره هيچی نميخوام!
پشت اين پنجره ميشينمُ آواز ميخونم!
منتظر واسه رسیدنت تو بارون میمونم!
زیر بارون انتظار رنگ تازهای داره!
منم عاشقترم انگار، وقتی بارون میباره!
بعضی وقتا که میای سر روی شونم میزاری!
تموم غصهها رو از دل من بر میداری!
اما اين فقط يه خوابه، خواب پشت پنجره!
وقت بيداری بازم غم ميشينه تو حنجره!
غم ميشينه تو حنجره!
هر بار خدا ميگفت: از قطره تا دريا راهيست طولاني. راهي از رنج و عشق و صبوري. هر قطره را لياقت دريا نيست.
قطره عبور كرد و گذشت. قطره پشت سر گذاشت.
قطره ايستاد و منجمد شد. قطره روان شد و راه افتاد. قطره از دست داد و به آسمان رفت. و هر بار چيزي از رنج و عشق و صبوري آموخت.
تا روزي كه خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره را به دريا رساند. قطره طعم دريا را چشيد. طعم دريا شدن را. اما...
روزي قطره به خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري از دريا بزرگتر هم هست؟
خدا گفت: هست.
قطره گفت: پس من آن را ميخواهم. بزرگترين را. بينهايت را.
خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: اينجا بينهايت است.
آدم عاشق بود. دنبال كلمهاي ميگشت تا عشق را توي آن بريزد. اما هيچ كلمهاي توان سنگيني عشق را نداشت. آدم همه عشقش را توي يك قطره ريخت. قطره از قلب عاشق عبور كرد. و وقتي كه قطره از چشم عاشق چكيد، خدا گفت: حالا تو بينهايتي، چون كه عكس من در اشك عاشق است.
هر جا كه نور هست، تو هستي، خودت گفتهاي كه نام تو نور است.
نامهات پر از نام بود. پر از نشان و نشاني. نامت رزاق بود و نشانت روزي و روز.
گفتي كه مهماني است و گفتي هر كه هنوز دلي در سينه دارد دعوت است.گفتي كه سفره آسمان پهن است و منتظري تا كسي بيايد و از ظرف داغ خورشيد لقمهاي برگيرد.
و گفتي هر كس بيايد و جرعهاي نور بنوشد، عاشق ميشود.
گفتي همين است، آن اكسير، آن معجون آتشين كه خاك را به بهشت ميبرد. و گفتي كه از دل كوچك من تا آخرين كوچه كهكشان راهي نيست، اما دم غنيمت است و فرصت كوتاه و گفتي اگر دير برسيم شايد سفرهات را برچيده باشي، آن وقت شايد تا ابد گرسنه بمانيم...
آي فرشته، آي فرشته كه روزي دوستم بودي، بلند شو دستم را بگير و راه را نشانم بده، كه سفره پهن است و مهماني است. مبادا كه دير شود، بيا برويم، من تشنهام، خورشيد ميخواهم.
جز من و خدا کسی نبود
روزگار رو به راه بود
هیچ چیز
نه سفید و نه سیاه بود
با وجود این
مثل اینکه چیزی اشتباه بود
***
زیر گنبد کبود
بازی خدا
نیمه کاره مانده بود
واژه ای نبود و هیچ کس
شعری از خدا نخوانده بود
***
تا که او مرا برای بازی خودش
انتخاب کرد
توی گوش من یواش گفت:
«تو دعای کوچک منی»
بعد هم مرا
مستجاب کرد
***
پرده ها کنار رفت
خود به خود
با شروع بازی خدا
عشق افتتاح شد
سال هاست
اسم بازی من و خدا
زندگی ست
هیچ چیز
مثل بازی قشنگ ما
عجیب نیست
بازیی که ساده است و سخت
مثل بازی بهار با درخت
***
با خدا طرف شدن
کار مشکلیست
زندگی
بازی خدا و یک عروسک گلی ست...
خیسم زگریه تنها ترم نکن
عاشق نبودم تا با تو سر کنم
اتش نبودم خاکسترم نکن
اگه عاشقت نبودم اگه بی تو زنده بودم
تو بمون که بی تو غصه می خورم
اگه دل به تو بستم اگه این منم که هستم
ولی از هوای گریه ات پرم
اگه شکوه دارم از تو اگه بی قرارم از تو
تو بمون که اشیانه ام تویی
به هوایت ای ستاره به تو می رسم دوباره
اگه عاشقم بهانه ام تویی
دل کنده بودم از هم زبونیت پنهون نکردی از من نشونیت
من پاکشیدم از عهد بسته ام تو پا فشردی بر مهربونیت ….
| Design By : Night Skin |




